تبليغاتX
دُخـــتـــَر ِِ آریایـــــے

دُخـــتـــَر ِِ آریایـــــے

واسه تو كه خيلي دوست دارم،زندگيم.

شاید خداحافظی....

دوست جونای دسته گلم سلام آبجیای نازنینم سلام داداشیای مهربونم سلام همتون خوبید.

دلم برای همتون تنگ شده .

بچه ها یه خبر بد راستش من دیگه نمیتونم بیام نت تا زمانی که سیستمم توی خونه درست بشه آخه توی مرکز دیگه نمیتونیم بیایم توی وب واسه همین خیلی دیر به دیر میام پیشتون.

امااااااااااااااااااااااااااا کسایی که دوست دارن میتونن از طریق ایمیلم باهام در ارتباط باشن.

داشت یادم میرفت خیلی دوستون دارم عاشقتون هستم .

غزاله سانی فاطی هدی هر روز که میاین و با هم هستین یاده منم باشید .

پریماه و الینا خیلی دوستون دارم امیدوارم که هر چه زودتر به عشقاتون برسید و منو هم دعوت کنید واسه مراسم عروسی .

اینجا یاد گرفتم که عاشق باشم و دوست داشته باشم مثل ستاره جونیم .به یاد همتون هستم .هر کسی که رمز خواست از سانی بگیره .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:33  توسط آزاده  | 

فردا تولده آبجی پریماه....

 

قربونت برم که فردا قراره بدنیا بیای ببخشید خیلی عجله داشتم

پریماه جونیم تولدت مبارک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:28  توسط آزاده  | 

فردا تولده الیناست....

 

الان خیلی خوشحالم این یه پست خصوصی واسه آبجی الیناست

با اینکه میدونم فردا تولدته اما

الینا جونم تولدت مبارک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:21  توسط آزاده  | 

فكر كنم عاشق شدم....

هر زنی ممکنه واسه همسرش ملکه نباشه....

اما هر دختری واسه پدرش پرنسسه....


درخت هم که باشی ،من داركوبي ميشوم

كه هفتادودو سه بار دردقيقه تورا مي بوسد.


نقاش خوبي نبودم اما اين روزها به لطف تو

انتظار را ديدني مي كشم!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 11:7  توسط آزاده  | 

روزهای خیلی سخت زندگیم....

این پست به دلایلی حذف شد.....

دیگه نمیخوام غمگین باشم....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 17:51  توسط آزاده  | 

این یه پست خصوصی واسه یه نفر هست ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:40  توسط آزاده  | 

بوی ناب...

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند.

برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد،عمرشان كوتاه است،بس كه هر كسي از راه مي رسديا ازشان سوءاستفاده می کنند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم .

بوی ناب" آدم" می دهند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 11:17  توسط آزاده  | 

ضرب المثل....

          نظرت در مورد این ضرب المثل چینی چیه؟؟؟؟

برنج سرد را می توان خورد ،چای سرد را می توان نوشيد

         اما نگاه سرد را نمي توان تحمل كرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:13  توسط آزاده  | 

همسرم........

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 10:25  توسط آزاده  | 

عشق یعنی.....

به نظرت عشق یعنی چی ؟؟؟

آیا اگه یه نفر بگه یکیو دوست دارم این کافیه؟؟

 

      ۴ تا آبجی گلم عاشقتونم ستاره -پریماه- الینا و سانی جونم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 14:23  توسط آزاده  | 

خدای من...

سپس الیزابت آمیخته با روح القدس بودو با صدای آهسته گفت:شاید این رحمت در تو باشد،

در بچه اي كه درون توست چه مي شود اگر خداي من نزد من بيايد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:23  توسط آزاده  | 

امان از روزگار.....

میدونی بدبختی یعنی چی؟؟؟؟

 بدبختی یعنی

یه عمر تلاش کنی شاه بشی

اما بعد بفهمی

بی بی دلت ،دلداده ی سربازه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 15:26  توسط آزاده  | 

دل تنگی........

کاش میشد گاهی اوقات یکی بیاد و بغلت کنه اما هیچی ازت نپرسه ....

خیلی کلافه شدم .....خیلی تنها شدم ........دلم تنگه....بازم گریه

یه روزی عاشق عطر و ادکلن بودم امااااااااا الان از بوی ادکلن ها هم بدم میاد.

خسته ام خیلی خسته......خوابم میاد.

خدا جونم کمکم کن .نکنه منو یادت رفته.

(از این به بعد بنا بر دلایلی با اسم آزاده آپ میکنم.)  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 19:48  توسط آزاده  | 

روز امتحان.......

امروز روز مهمی واسم بود اماااااااااااا.........

امتحان سر مربیو  قبول نشدم.

کلی دلم شکست آخه دیشب خیلی تمرین کردم.

نمی دونم چرا بیشتر از اون که واسه قبول نشدنم گریه کنم واسه نیشخند دیگران دلم شکست و گریه کردم.

بازم همه چیز از اول...

اماااااااااااااا.....

خدارو شکر مریم جونم قبول شد .

مریم  جونم مبارک باشه خانومی .

بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10:41  توسط آزاده  | 

بادبادک

مهربانم
دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کودکانی که پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 9:25  توسط آزاده  | 

شایدآن روز....

                  

                    شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد...

                                   هیچکس خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...

    باید اینطور نوشت،تا گلي هست چه شقايق چه گل پيچك و ياس ،زندگي اجبار است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 8:25  توسط آزاده  | 

برگرفته از سرنوشت زندگي يه دوست.

يه روزي عاشق پسري شدم ........

 كه چند سال ازش بزرگتر بودم با اينكه ميدونستم اين عشق فرجامي نداره و به جايي نمي رسه اما بازم نتونستم تركش كنم و تنهاش بذارم خيلي دوستش داشتم خيلي زياد و خودش هم مي دونست .همه ي تلاشمو مي كردم تا از داشتن من و از وجودم شاد باشه و لذت ببره، اما ...اما نخواست كه منو بفهمه و درك كنه.تنها چيزي كه ازش خواسته بودم عشق و محبت بود كه اونو هم ازم دريغ كرد،  با اين حال نمي دونم چرا در كنارش احساس آرامش ميكردم.

اون من و تنها گذاشت و رفت خيلي وقته تنهام .ديگه نه ترسي از تنها بودن دارم و چيزي كه بخوام از دست بدمش.ديگه شبا به كسي فكر نميكنم .ديگه با ياد كسي نمي خوابم.

و اما.....

چقدر خوب ميشد اگه فرق بين آدما رو ميفهميديم .

چقدر خوب بود اگه مي فهميديم كه دوست داشتن و عشق چيز مقدسيه و به بازي درش نياريم.

چقدر خوب بود اگه مي فهميديم قيمت هر دلي كه مي شكنه خيلي زياده و تاوانشو بايد بدي.

و كاش مي فهميديم آنكه براي به دست آوردن محبتت حاضر است تنش رو به تو بسپارد،فاحشه نيست.

و آن كه براي به دنبال خود كشاندنت تنش رو از تو ميدزده باكره نيست....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:9  توسط آزاده  | 

شباهت من و...

 

کلاس پنجم دبستان که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به ۳ دليل....

اول اینکه کچل بود،دوم اينكه سيگار مي كشيد و سوم كه از همه تهوع آور تر بود اينكه در آن سن ،زن داشت...

چند سالي گذشت ،يك روز كه با همسرم از خيابان عبور ميكردم آن پسر قوي هيكل ته كلاس را ديدم در حاليكهخودم زن داشتم ،سيگار مي كشيدم و كچل شده بودم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:4  توسط آزاده  | 

اشک مادرم

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 8:36  توسط آزاده  | 

لحظه ي دلتنگيم

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 واینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:43  توسط آزاده  |